صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
فناوري اطلاعات
فصلها
داستان
علمي
پزشكي
طنز
عاشقانه
مذهبي
حيوانات
موسيقي
فال
تاريخي
ساير
نظرسنجي
تبليغات
ورزشي
اجتماعي
سياسي
روانشناسي
اقتصادي
بازيها
اخبار
شعر
اماكن
عاطفي
روايت
حيات وحش
شكار
صنعت
طبيعت
تكنولوژي
گياهان
فيلم
نرم افزار
موبايل
انيميشن
سخت افزار
آموزشي
گردشگري
تفريحي
محصولات
آبان 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
وبلاگ انبوه- انبوه ،تاریخی ترین روستای گیلان- ماسوله2
خدمات به وبلاگ نويسان
روانشناسي و مشاوره
سيستم هاي خبره
سايت جامع مديريت
وبلاگ آقا جعفرگل
سايت ديلمستان
رودخانه خروشان سفيدرود
آپلود فايل سريع
آپلود عكس سريع
بزرگترين سايت دانلود كتاب
سايت آهنگها و كدهاي جاوا
آپلود آهنگ
آپلود فايل
آپلود عكس
معرفی به جستجوگر گوگل ( Google )
راهنماي 118 قزوين
سايت بلاگفا
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
.::اميدوارم لحضات خوشي را در وبلاگ ما سپري كنيد ::.
تو رو دوست دارم و از دیدن تو سیر نمیشم برفی که آب میشه اشکا رو تو چشمام میذاره
واسه پیدا کردنت به هر کجا سر میزنم دست گرم تو تن خورشید و یادم میآره
تو بزرگی که یه لحظه بی تو آروم ندارم با دل شکسته تنها سر رو زانو میذارم
کاش میشد که پیش من باشی و من زنده بشم تو همون معجزه ایی که آسمون آبی شده
کاش میشد که از پیشم نری و من تازه بشم با طلوع اسم تو وجودم آفتابی شده
دیدن تو واسه من مثل یه آرزو شده خط به خط احساس من با اسم تو جون میگیره
من غریبم که واسم هر جایی بی تو غربته آسمون ابری میشه نم نم بارون میگیره
[+] رمضان شريفي ; 10:57 | |
عشق ميوه زمان است
و اعتبار حريمش به پيشينه ای از دادن ، گرفتن ،خنديدن و گريستن
عشق شاخساری ست که بی درنگ به شکوفه نمی نشيند
و دير زمانی ميگذرد تا گلستانی شود سرشار عطر ورنگ
و هيچ معنايی جز ايمان ندارد ايمان و اعتماد به کسی ، به چيزی
و پيوسته همسفر اشتياق است
و انگاه که عشق جامه ی ايثار به تن کند ، کم بها ترين حاصل آن رضايت و سرشاری ست
عشق دنيايی صميميت و تکاپوست به شنيدن و ادراک
و از آن پس ،انجام هر آنچه بتوانی واندوختن آنچه شايسته باشد
عشق پايبند هيچ نباشد و چون اصيل وبايسته آيد
خويشتن را ارزانی کند بی چشم پاسخی
اما عشق را پيوسته تعهد باشد که دريای ايمان است و کوه بردباری
عشق به قامت بلند خويش هيچ کس را دست نا اميدی بر سينه نگذارد
و عشق پيمانی ست که نان شادمانی و رويش و سر شاری را ميان تو و ديگری تقسيم کند.
[+] رمضان شريفي ; 9:46 | |
یکی بود یکی نبود .
یک مرد بود که تنها بود .
یک زن بود که او هم تنها بود .
زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .
خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .
خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .
مرد سرش را پایین آورد .
مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .
خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .
مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .
خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .
مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .
خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .
مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...
یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند مرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .
اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .
مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .
خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود .
فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .
خدا خندید و زمین سبز شد .
خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .
فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .
خاک خوشبو شد .
پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود .
فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .
مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .
خدا شوق مرد را دید و خندید .
وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .
خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .
روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .
زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند .
خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود .
زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند .
و پرنده هایی که ...
خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود .
[+] رمضان شريفي ; 9:39 | |
فارغم از دشمنان تا دوستدار من تویی
خاطر از دم سردی باد خزانم ایمن است
کز حدیث تازه و رنگین بهار من تویی
بهره یاب از دولتم تا با توام خلوت نشین
بر کنار از محنتم تا در کنار من تویی
این حریفان در شب عشرت مرا یارند و بس
روز محنت آن که می آید به کار من تویی
از دل افسرده جز افسرده دل آگاه نیست
آنکه داند وحشت شبهای تار من تویی
اختر بیدار داند حال شب ناخفته را
باخبر از دیده ی شب زنده دار من تویی
دوری ظاهر دلیل دوری دل نیست ، نیست
با توام دیگر چرا در انتظار من تویی
خواجه ی شیراز گوید با تو از بام سپهر
کای سخن گستر به عالم یادگار من تویی
با تولای تو از دشمن نیندیشد رهی
بنده ی من شد فلک تا غمگسار من تویی
[+] رمضان شريفي ; 12:42 | |
نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم
هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام 
به همه لبخند می زدم
آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن
اصلا برام مهم نبود
من همتونو دوست دارم
همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود
دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم
چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن
به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من و اون حسودی می کنن
و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد
تصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم , یعنی باید بهش بگم
ساعتمو نگاه کردم : هنوز ده دقیقه مونده بود
بیچاره من , نه, بیچاره به آدمای بدبخت می گن ... من با داشتن اون یه خوشبخت تموم عیارم
به روزای آینده فکر می کردم , روزایی که من و اون
دو نفری , دست توی دست هم توی آسمون راه می رفتیم
قبلا تنهایی رو به همه چیز ترجیح می دادم ولی حالا حتی از تصور تنهایی وقتی اون هست متنفر بودم .
[+] رمضان شريفي ; 11:49 | |
