صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
فناوري اطلاعات
فصلها
داستان
علمي
پزشكي
طنز
عاشقانه
مذهبي
حيوانات
موسيقي
فال
تاريخي
ساير
نظرسنجي
تبليغات
ورزشي
اجتماعي
سياسي
روانشناسي
اقتصادي
بازيها
اخبار
شعر
اماكن
عاطفي
روايت
حيات وحش
شكار
صنعت
طبيعت
تكنولوژي
گياهان
فيلم
نرم افزار
موبايل
انيميشن
سخت افزار
آموزشي
گردشگري
تفريحي
محصولات
آبان 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
وبلاگ انبوه- انبوه ،تاریخی ترین روستای گیلان- ماسوله2
خدمات به وبلاگ نويسان
روانشناسي و مشاوره
سيستم هاي خبره
سايت جامع مديريت
وبلاگ آقا جعفرگل
سايت ديلمستان
رودخانه خروشان سفيدرود
آپلود فايل سريع
آپلود عكس سريع
بزرگترين سايت دانلود كتاب
سايت آهنگها و كدهاي جاوا
آپلود آهنگ
آپلود فايل
آپلود عكس
معرفی به جستجوگر گوگل ( Google )
راهنماي 118 قزوين
سايت بلاگفا
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
.::اميدوارم لحضات خوشي را در وبلاگ ما سپري كنيد ::.
((حتماٌ اين متن را بخوانيد))
كودكی كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:
می گویند كه فردا مرا به زمین می فرستی
اما من به این كوچكی و ناتوانی
چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟؟
خداوند پاسخ داد:
از میان فرشتگان بیشمارم
یكی را برای تو در نظر گرفته ام.
او در انتظار توست و حامی و
مراقب تو خواهد بود.
كودك همچنان مردد و ادامه داد
اما اینجا در بهشت من جز خندیدن
و آواز و شادی كاری ندارم.
خداوند لبخند زد :
فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و
هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او
را احساس خواهی كرد و شاد خواهی بود.
كودك ادامه داد :
[+] رمضان شريفي ; 11:39 | |
ميشه از عشق تو گفت
ميشه با ستاره هاي چشم تو
مغرب نو مشرق نو برپا کرد
ميشه از برق نگات
خورشيد و خاکستر کرد
ميشه از گندمياي سر زلفت
يه عالم شعر نوشت
آره
از عشق تو ديوونگي هم عالميه
آره از عشق تو مردن داره
ميشه از عشق تو مرد و
ديگه از دست همه راحت شد
ميشه از عشق تو مرد و
ديگه از دست تو هم راحت شد
آره
از عشق تو ديوونگي هم عالميه
اگر از عشق ميشه قصه نوشت
ميشه از عشق تو گفت
[+] رمضان شريفي ; 7:52 | |
دل سپرده به ترانه شبهای بی صدا.....
ره میسپارم پیچ و تاب کوچه احساسم را..
روی دیوار ساده کهنه اش.....بیت بیت آرزو هایم را...
در آن روز ها...شاید آن شبها.....
نشانده ام بر سینه مهربانش...
رد پای کاروان قصه هایم.....هنوز پا برجاست...
من باز به دنبال آن کاروان.............
شبی دیگر...صبحی دیگر...
بر خاطرات کوچه احساسم بیتی باز مینویسم.....
همسفر شبهای کوچه احساسم.....
ستارهای مسافر بی قرارند......
غنچه گلهای ترانه سرایند.....
من با نگاه بی ریای بنفشه راز دل میگویم.....
مینویسم باز ترانه ای بر دیوار..با خطی خسته..اما ..هنوز زیبا....
عابر این کوچه... تکرار آرزوهای من است....
ترانه خوانش...سایه ای شکسته بر دیوار قصه های من است...
هنوز رهگذری بر کوچه بی ریای من ...گذر نمیکند...
یا مسافری زیر آن سرو بلند......کوله بار سفر... باز نمیکند...
با آسمان میگویم ترانه هایم....آخر ساده است...
قصه ای ازساد گی ها بر او مینویسم...
روی آبی بیکرانش....
روی گونه مهربانش....
اشکی مینشیند...
میگشاید......دامن بارانش...
مهربان.....
میبوسد ...سردی احساسم....
غنچه میگذارد بر باغچه قصه هایم....
خدایا....
در این کوی رنگار رنگ فریبها......
من...
بر این ساده ترین کوچه آرزوها....
قصه ای از عشق ...بر خط شب مینشانم...
پا بر بال سادگی هایم......
سر بر دامن آسمانت میگذارم...
بر آن آبی ترینها.....
[+] رمضان شريفي ; 9:30 | |
برای لحضه ای که ديدمت
همه چيزم را تاوان دادم
دلم را فروخته بودم سر راهت
ترا با تمام تنهایی ات و غمهایت خریدم
میدانی به چند
به جان و زند گی ام!
وآنگاه تو نیز با چشمهایت مرا خریدی
به چند؟
گفتم
به هیچ!
و زير عينک های چشمت
نگاه هايت برای ديدنم ميلرزيد!
و تو زند گی من شدی!
آه زند گی ای که حق اش را ندارم!
و زند گی ای که همیشه - به ناروا
برايش نفس ميکشم
و زند گی ای که همیشه
نفس - نفس- مرا به مرگ میفروشد!
و آن هم به چند ؟
به هیچ!
ارزان خریدی و
همیشه به هیچم فروختی!
[+] رمضان شريفي ; 13:2 | |
ز چشمی که چون چشمه آرزو
پر آشوب و افسونگر و دل رباست
به سوی من آید نگاهی ز دور
نگاهی که با جان من آشناست
تو گویی که بر پشت برق نگاه
نشانیده امواج شوق و امید
که باز این دل مرده جانی گرفت
سراسیمه گردید و در خون تپید
نگاهی سبک بال تر از نسیم
روان بخش و جان پرور و دل فروز
برآرد ز خاکستر عشق من
شراری که گرم است و روشن هنوز
یکی نغمه جوشد هماغوش ناز
در آن پرفسون چشم راز آشیان
تو گویی نهفته ست در آن دو چشم
نواهای خاموش سرگشتگان
ز چشمی که نتوانم آن را شناخت
به سویم فرستاده آید نگاه
تو گویی که آن نغمه موسیقی ست
که خاموش مانده ست از دیرگاه
از آن دور این یار بیگانه کیست ؟
که دزدیده در روی من بنگرد
چو مهتاب پاییز غمگین و سرد
که بر روی زرد چمن بنگرد
به سوی من آید نگاهی ز دور
ز چشمی که چون چشمه آرزوست
قدم می نهم پیش اندیشناک
خدایا چه می بینم ؟ این چشم اوست
[+] رمضان شريفي ; 12:37 | |
|
عشق ملاقات مرگ و زندگی است، ملاقاتی در نقطه اوج. فقط در صورت شناخت عشق است كه می توان به تجربهي اين ملاقات نايل آمد. در غير اينصورت به دنيا می آيی، زندگی می كنی و می ميری، ولی در حقيقت مهمترين تجربهي زندگی را از دست داده ای. تجربه ای كه با هيچ چيز جايگزين نمی شود. تو تجربهي حد فاصل مرگ و زندگی را از دست داده ای. تجربهي اين حد فاصل، نقطه اوج و حد نهايی تجربيات آدمی است. برای اينكه به آن نقطه برسی بايستی چهار مرحله را هميشه به خاطر داشته باشی. |
[+] رمضان شريفي ; 12:31 | |
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. به طور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد. پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي. مادر به ما آموخته كه نيكي، ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگزاري مي كنم» سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند. دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت. سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد. آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود. زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند: «بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

[+] رمضان شريفي ; 9:48 | |