صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
فناوري اطلاعات
فصلها
داستان
علمي
پزشكي
طنز
عاشقانه
مذهبي
حيوانات
موسيقي
فال
تاريخي
ساير
نظرسنجي
تبليغات
ورزشي
اجتماعي
سياسي
روانشناسي
اقتصادي
بازيها
اخبار
شعر
اماكن
عاطفي
روايت
حيات وحش
شكار
صنعت
طبيعت
تكنولوژي
گياهان
فيلم
نرم افزار
موبايل
انيميشن
سخت افزار
آموزشي
گردشگري
تفريحي
محصولات
آبان 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
وبلاگ انبوه- انبوه ،تاریخی ترین روستای گیلان- ماسوله2
خدمات به وبلاگ نويسان
روانشناسي و مشاوره
سيستم هاي خبره
سايت جامع مديريت
وبلاگ آقا جعفرگل
سايت ديلمستان
رودخانه خروشان سفيدرود
آپلود فايل سريع
آپلود عكس سريع
بزرگترين سايت دانلود كتاب
سايت آهنگها و كدهاي جاوا
آپلود آهنگ
آپلود فايل
آپلود عكس
معرفی به جستجوگر گوگل ( Google )
راهنماي 118 قزوين
سايت بلاگفا
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
.::اميدوارم لحضات خوشي را در وبلاگ ما سپري كنيد ::.
منطقه اي بنام امام زاده قاسم كه در هفت كيلومتري سد سفيدرود نزديك بهرام آباد طارم واقع شده در حرم مطهر حضرت امام زاده قاسم شجره نامهاي داشته است كه شايد در دست مسولين سابق حرم باشد . در اطراف حرم امام زاده قاسم زميني مزروعي و كشاورزان زيادي در آن زمان مشغول كشت كار بوده اند و محل كشاورزان ده اي كوچك بنام (وخمان) و(قاسم آباد) و (بهرام آباد)و (غني آباد) بوده است در وخمان آب لوله كشي براي امام زاده قاسم جريان داشته است براويتي از نوشته هاي كتابي بنام كتاب وزيري ، در امام زاده قاسم شهري بوده بسيار باستاني و تاريخي بنام زرمخ در اين شهر قلعه اي در بالاي تپه اي قرار دارد بنام قلعه سياه كه قصر بسيار زيباي بوده در آن قصر حكومتي بوده كه حاكمي در آنجا فرمانروايي ميكرده است آن حاكم فرزندي داشته است .كه روزي با وزيران به شكار مي رود در پنجاه كيلومتري شهر زرمخ منطقه اي بنام (ابر) در آن منطقه قبچه اي داشته بنام بيرامان در چند كيلومتري بيرامان رودخانه اي داشت بنام غزلعزون در كنار رودخانه غزلعزون محلي بود بنام قلت قشلاق كه درآن زمان بنام شهر فيروزكوه معروف بوده است در كنار شهر فيروزكوه تپه اي بزرگي وجود داشته كه قصري در بالاي آن تپه قرار گرفته بوده است آن قلعه محل تعبيدگاه و محلي سري بوده است محل شكارگاه نزديك شهر فيروزكوه بنام شهر يارپاقلي بوده كه از يك طرف به زنجان متصل ميشود كه در طرف جنوب قرار دارد پسر حاكم با تعدادي وزيران در آن شكارگاه به صيد شكار مي پردازد بعد صيد شكار براي استراحت نياز به جاي مناسب داشته كه به منزل يك چوپاني وارد ميشود و چوپان از آنها پذيرايي بعمل مي آورد. در منزل چوپان قاليچه زربافت عتبغه بود آنها با ديدن قاليچه از آن چوپان سئول مي كنند كه قاليچه به اين زيبايي را از كجا بدست آورده ايد چوپان در جواب آنها مي گويد كه اين عتيغه دست بافت حضيه بنده است يعني دخترم آن را بافته است بعد ازآن خداحافظي كرده وبه شهر زرمخ ميرسند بعد از چند روز پسر حاكم وريض مي شود مادرش از وزير مي پرسد پسرم از وقتي كه با شما از شكار برگشته است چرا ناراحت وبيمار شده مگر چه اتفاقي در آن روز در شكارگاه افتاده است من نمي دانم وزيران در جواب مي گويند پسر شما عاشق يك دختر چو پاني شده است مادر پسرك ميگويد چرا پسرم بايد عاشق دختر چوپاني باشد و خيلي تعجب مي كنم . به هر حال تا آنجا كه مي توانند پسرك را از ين كار منصرف نمايد . موفق نمي شوند ومجبور مي گردند تا با همكاري وزيران آن دختر را براي پسرش خواستگاري كنند البته اين كار با دستور پدرش يعني حاكم انجام ميشود وزيران و مادرپسرك نزد چوپان ميروند .از چوپان ميخواهند كه ما به خواستگاري دختر شما آمده ام كه دختر شما را براي پسر حاكم ازدواج كنيم چوپان و همسرش از اين كار خيلي خوشحال ميگرداند در جواب آنها مي گويند ما بايد از دخترمان بپرسيم چوپان به دخترش مي گويد پسر حاكم براي خواستگاري شما آمده است شما راضي هستيد يا نه دختر چوپان در جواب ميگويد كه پسر حاكم چه نوع صنعتي دارد آيا چيزي مي تواند بسازد يا نه وزيران و مادر پسرك از اين حرف دختر چوپان ناراحت مي شوند. ميگويند پسر حاكم با اين مقام و ثروت نياز به صنعتي ندارد اين چه حرفي است كه ميگويي دخترك ، بازهم در جواب ميگويد اگر پسر حاكم صنعتي ندارد من با او ازدواج نمي كنم و آنها مي بينند باز چاره اي نيست از دخترك مي خواهند آيا شما صبر مي كنيد تا پسرمان صنعتي ياد بگيرد الان كه چيزي را نميداند، دخترك ميگويد من يك سال هم صبر ميكنم تا پسر شما صنعتي پيدا كند و قبول كرداند بعد از ياد گرفتن صنعت به خواستگاري بروند حاكم از پسرش مي خواهد كه چه صنعتي را دوست داريد پسر حاكم فكر مي كند و ميگويد من بايد كار زربافتي را ياد بگيرم و حاكم با استادي ماهر قرارداد ميدهند كه پسرش را در طول يك سال زربافت نمايند و پسرك با آن عشق و علاقه اي كه نسبت به آن دختر داشته بود در طول شش ماه كار زربافتي را ياد ميگيرد بعد از ياد گرفتن زربافتي يك توپ پارچه را با زربافت رمزي مي نويسد و آن را براي هديه براي دختر چوپان مي فرستد بعد از آنكه دخترك آن پارچه زربافتي شده را مي بيند حاضر مي گردد با پسر حاكم ازدواج نمايد و دخترك را ازداج كرده و به شهر زرمخ مي آورند چون حاكم آن شايستگي پسر و عروس خود را ديد حكومت را به آنها واگذار نمود پسر حاكم هم مدتي حكومت نمود روزي همسر حاكم جوان از شوهرش خواست كه آيا شما آن مسئوليت بزرگي كه حاكم پدرت به تو متحول كرده استبايد چگونه انجام دهي كه مورد رضايت مردم باشد حاكم جوان مي گويد همانطوري كه پدرم انجام مي داد همسرش باز مي گويد آيا مي داني پدرت دشمنانان زيادي دارد يا نه حاكم جوان ميگويد چه بايد بكنم كه من دشمن نداشته باشم . همسرش باز مي گويد شما بايد كار مردمي انجام بدهي بايد درقلب مردم باشي آيا من نمي دانم چگونه بايد در قلب مردم قرار گرفت باز همسر حاكم جوان مي گويد شما بايد كاري بكنيد ، با كشاورزان ،كشاورز،با چوپانان ،چوپان با كارگران ،كارگر تا بتواني در قلب مردم قرار بگيريد . حاكم جوان هم همين كار را انجام داد و پانزده سال حكومت كرد كه مردم از اين حاكم بسيار راضي بوداند . روزي حاكم جوان با وزيران كه براي رفع گرفتاري مردم در منطقه بيرامان رفته بوداند اسب سواري را ديداند كه از دور مي آيد .وقتي به نزديك رسيد پرسيداند اينجا چه كار داريد اسب سوار گفت من آمده ام چند نفر صنعت كار از قبيل مجسمه ساز و زربافت و زرگر و غيره نياز دارم حاكم جوان كمي فكر مي كند بعداًَََ به وزيران مي گويد ما بايد بفهميم اين منظورش چيست و آن افراد صنعت كار را براي چه كاري مي خواهد وزيران در جواب حاكم جوان گفتند ما چگونه مي توانيم از كار اين مرد باخبر شويم حاكم گفت ما همه به عنوان صنعت كار با اين مرد مي رويم تا خوب او را بشناسيم و همين كار را كرداند اسب سوار به جلو افتاد حاكم و وزيران پشت سر او حركت كرداند تا نزديك رودخانه غزلعزون رسيداند و وارد قلعه شده اند وقتي وارد قلعه شده اند در قلعه بسته شد و اين ها همه به دستور همان مرد اسب سوار مورد شكنجه قرار گرفتند . وگفت شما بايد صنعت خودتان را اينجا به نمايش بگذاريد و اينها هم از ترس شكنجه صنعت زربافتي را انجام مي دادند و آن مرد آنها را در شهر مي برد و مي فروخت روزي پارچه زربافتي كه حاكم جوان در قلعه بافته بود آن مرد براي فروش به بازار برد هيچكس نمي توانست قيمت آن پارچه را معلوم كند چون بسيار ارزشمند بود . روزي حاكم جوان را شكنجه كرد گفت بايد بگويي اين پارچه زربافت در كجا بهتر به فروش مي رسد شما مي داني حاكم جوان گفت شما آن پارچه را به شهر زرمخ ببريد در آنجا اعيان و اشراف زيادي هستند ، شما آن پارچه را در آن شهر بهتر مي فروشي آن مرد پارچه را شهر زرمخ مي بزد در دروازه شهر نگهبانان از رفتن او جلو گيري مي كنند. مي گويند در شهر چه كار داريد مرد مي گويد من پارچه فروش هستم مي خواهم اين پارچه ها را در آنجا بفروشم خبر به همسر حاكم مي رسد كه مردي پارچه هاي گران قيمت آورده است تا در اينجا آنها را بفروشد همسر حاكم جوان دستور مي دهد آن مرد را به نزد من بياوريد وقتي مرد پارچه فروش به قصر ميرسد همسر حاكم جوان پارچه ها را مي بيند البته كلمه رمزي كه برروي پارچه هاي زربافت بود همسر حاكم جوان متوجه مي شود كه شوهرش حاكم جوان در زندان در بند همين مرد پارچه فروش گرفتار شده و مدت دو سال در همان زندان به سر مي برده رو به آن مرد ميكند مي گويد شما اين پارچه ها را از كجا بدست آورده ايد مرد پارچه فروش در جواب مي گويد اين ها را من از يك تاجر هندي خريده ام و او به من دستور داده كه اين پارچه ها را به اين شهر براي فروش بياورم ، همسر حاكم پارچه فروش را به انتظار نگه مي دارد تا هديه برايش بياورد آن مرد در آنجا مي ماند ، همسر حاكم به سربازها و نگهبانان دستور مي دهد آن مرد را دستگير نمايند و لشگري تهيه مي كند و آن مرد را به پشت اسبي مي بنداند تا به آن قلعه بروند و در آنجا قلعه را محاصره كرده و تمام اسيران و حاكم جوان را از آنجا آزاد مي كنند و دوباره به شهر زرمخ ميرسند پدر حاكم جوان از هنر و شهامت عروس خود خوشحال مي شود و دستور مي دهد در آنجا آرامگاهي بنام زاجكان بنا كنند . بعد از حاكم جوان نسلهاي جوان از همان حاكم حكومت شهر زرمخ را به عهده مي گيرند و آرامگاه زاجكان محل دفن همان خاندان حاكم جوان بوده كه آثار آن آرامگاه هنوز باقي مانده است . در زمان حكومت نسل حاكم جوان ،جنگي در آنجا درميگرد و به توسط تاتارها و مغلها آن شهر يعني شهر زرمخ از بين ميرود و آرامگاه امام زاده قاسم در آنجا باقي مانده است كه زيارتگاه شيعيان بوده است .
[+] رمضان شريفي ; 9:36 | |

[+] رمضان شريفي ; 9:31 | |
منطقه اي بنام امام زاده قاسم كه در هفت كيلومتري سد سفيدرود نزديك بهرام آباد طارم واقع شده در حرم مطهر حضرت امام زاده قاسم شجره نامهاي داشته است كه شايد در دست مسولين سابق حرم باشد . در اطراف حرم امام زاده قاسم زميني مزروعي و كشاورزان زيادي در آن زمان مشغول كشت كار بوده اند و محل كشاورزان ده اي كوچك بنام (وخمان) و(قاسم آباد) و (بهرام آباد)و (غني آباد) بوده است در وخمان آب لوله كشي براي امام زاده قاسم جريان داشته است براويتي از نوشته هاي كتابي بنام كتاب وزيري ، در امام زاده قاسم شهري بوده بسيار باستاني و تاريخي بنام زرمخ در اين شهر قلعه اي در بالاي تپه اي قرار دارد بنام قلعه سياه كه قصر بسيار زيباي بوده در آن قصر حكومتي بوده كه حاكمي در آنجا فرمانروايي ميكرده است آن حاكم فرزندي داشته است .كه روزي با وزيران به شكار مي رود
[+] رمضان شريفي ; 13:13 | |
[+] رمضان شريفي ; 11:28 | |
[+] رمضان شريفي ; 11:9 | |