صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
فناوري اطلاعات
فصلها
داستان
علمي
پزشكي
طنز
عاشقانه
مذهبي
حيوانات
موسيقي
فال
تاريخي
ساير
نظرسنجي
تبليغات
ورزشي
اجتماعي
سياسي
روانشناسي
اقتصادي
بازيها
اخبار
شعر
اماكن
عاطفي
روايت
حيات وحش
شكار
صنعت
طبيعت
تكنولوژي
گياهان
فيلم
نرم افزار
موبايل
انيميشن
سخت افزار
آموزشي
گردشگري
تفريحي
محصولات
آبان 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
وبلاگ انبوه- انبوه ،تاریخی ترین روستای گیلان- ماسوله2
خدمات به وبلاگ نويسان
روانشناسي و مشاوره
سيستم هاي خبره
سايت جامع مديريت
وبلاگ آقا جعفرگل
سايت ديلمستان
رودخانه خروشان سفيدرود
آپلود فايل سريع
آپلود عكس سريع
بزرگترين سايت دانلود كتاب
سايت آهنگها و كدهاي جاوا
آپلود آهنگ
آپلود فايل
آپلود عكس
معرفی به جستجوگر گوگل ( Google )
راهنماي 118 قزوين
سايت بلاگفا
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
.::اميدوارم لحضات خوشي را در وبلاگ ما سپري كنيد ::.
تو رو دوست دارم و از دیدن تو سیر نمیشم برفی که آب میشه اشکا رو تو چشمام میذاره
واسه پیدا کردنت به هر کجا سر میزنم دست گرم تو تن خورشید و یادم میآره
تو بزرگی که یه لحظه بی تو آروم ندارم با دل شکسته تنها سر رو زانو میذارم
کاش میشد که پیش من باشی و من زنده بشم تو همون معجزه ایی که آسمون آبی شده
کاش میشد که از پیشم نری و من تازه بشم با طلوع اسم تو وجودم آفتابی شده
دیدن تو واسه من مثل یه آرزو شده خط به خط احساس من با اسم تو جون میگیره
من غریبم که واسم هر جایی بی تو غربته آسمون ابری میشه نم نم بارون میگیره
[+] رمضان شريفي ; 10:57 | |

[+] رمضان شريفي ; 10:39 | |

[+] رمضان شريفي ; 11:19 | |
تاجری پسرش را برای آموختن «راز خوشبختی» نزد خردمندی فرستاد.
پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اینکه سرانجام به قصری زیبا بر فراز قله
کوهی رسید. مرد خردمندی که او در جستجویش بود آنجا زندگی میکرد.به جای
اینکه با یک مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در آن
به چشم میخورد، فروشندگان وارد و خارج میشدند، مردم در گوشهای گفتگو
میکردند، ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی مینواخت و روی یک میز انواع و اقسام
خوراکیها لذیذ چیده شده بود. خردمند با این و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو
ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل
ملاقاتش را توضیح میداد گوش کرد اما به او گفت که فعلأ وقت ندارد که «راز
خوشبختی» را برایش فاش کند. پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و
حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد.مرد خردمند اضافه کرد: اما از شما خواهشی
دارم. آنگاه یک قاشق کوچک به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ریخت و
گفت:
[+] رمضان شريفي ; 9:32 | |

[+] رمضان شريفي ; 8:11 | |
ميشه از عشق تو گفت
ميشه با ستاره هاي چشم تو
مغرب نو مشرق نو برپا کرد
ميشه از برق نگات
خورشيد و خاکستر کرد
ميشه از گندمياي سر زلفت
يه عالم شعر نوشت
آره
از عشق تو ديوونگي هم عالميه
آره از عشق تو مردن داره
ميشه از عشق تو مرد و
ديگه از دست همه راحت شد
ميشه از عشق تو مرد و
ديگه از دست تو هم راحت شد
آره
از عشق تو ديوونگي هم عالميه
اگر از عشق ميشه قصه نوشت
ميشه از عشق تو گفت
[+] رمضان شريفي ; 7:52 | |

[+] رمضان شريفي ; 11:37 | |

[+] رمضان شريفي ; 9:53 | |
دل سپرده به ترانه شبهای بی صدا.....
ره میسپارم پیچ و تاب کوچه احساسم را..
روی دیوار ساده کهنه اش.....بیت بیت آرزو هایم را...
در آن روز ها...شاید آن شبها.....
نشانده ام بر سینه مهربانش...
رد پای کاروان قصه هایم.....هنوز پا برجاست...
من باز به دنبال آن کاروان.............
شبی دیگر...صبحی دیگر...
بر خاطرات کوچه احساسم بیتی باز مینویسم.....
همسفر شبهای کوچه احساسم.....
ستارهای مسافر بی قرارند......
غنچه گلهای ترانه سرایند.....
من با نگاه بی ریای بنفشه راز دل میگویم.....
مینویسم باز ترانه ای بر دیوار..با خطی خسته..اما ..هنوز زیبا....
عابر این کوچه... تکرار آرزوهای من است....
ترانه خوانش...سایه ای شکسته بر دیوار قصه های من است...
هنوز رهگذری بر کوچه بی ریای من ...گذر نمیکند...
یا مسافری زیر آن سرو بلند......کوله بار سفر... باز نمیکند...
با آسمان میگویم ترانه هایم....آخر ساده است...
قصه ای ازساد گی ها بر او مینویسم...
روی آبی بیکرانش....
روی گونه مهربانش....
اشکی مینشیند...
میگشاید......دامن بارانش...
مهربان.....
میبوسد ...سردی احساسم....
غنچه میگذارد بر باغچه قصه هایم....
خدایا....
در این کوی رنگار رنگ فریبها......
من...
بر این ساده ترین کوچه آرزوها....
قصه ای از عشق ...بر خط شب مینشانم...
پا بر بال سادگی هایم......
سر بر دامن آسمانت میگذارم...
بر آن آبی ترینها.....
[+] رمضان شريفي ; 9:30 | |

[+] رمضان شريفي ; 9:30 | |

[+] رمضان شريفي ; 8:27 | |
وقتی تنها میشینم خاطره هات یادم میآد درد عالم توو تن خسته من پا میگیره
وقتی با یاد تو گلها رو تماشا میکنم آخ چه دلتنگ میشم و دل قد دریا میگیره
بین ما، بین من و تو همیشه جداییه دست من نیس اگه دردم درد بیصداییه
تو به انتظار یک معجزه عشقی هنوز خیلی مونده تا بدونی درد تنهایی چیه
انتهای کوچه ی باغ زلال اطلسی مردی بود گریه میکرد که تو نفهمیدی کیه
بین ما، بین من و تو همیشه جداییه دست من نیس اگه دردم درد بیصداییه
یه روزی میشه که ابر تیره با اشکای من می بره اونور دنیا دل بی حوصله رو
وقتی که دور میشم از تو یه نسیم تازه هس نمیخوام اینجا بمونی، دیگه از پیشم برو
بین ما، بین من و تو همیشه جداییه دست من نیس اگه دردم درد بیصداییه
[+] رمضان شريفي ; 8:18 | |
[+] رمضان شريفي ; 12:20 | |
[+] رمضان شريفي ; 8:58 | |

[+] رمضان شريفي ; 8:51 | |
پیـــدا شد و پیـــدا شد گمگشته مـــا امشب
می چــرخم و میرقصم با بـاد صبا امشـب
یک روز نشد با ما این چرخ فلک همـراه
گویی من ودل هستیم مهمان خـــدا امشـب
دیوانه دل مسکین بــاور نکنـــد این وصل
حق دارد اگر گوید صد چون وچراامشب
در کلبه ماخورسید مهمان شده باز امروز
در محفل ما مهتاب افشانــده صفا امشـب
[+] رمضان شريفي ; 8:42 | |

[+] رمضان شريفي ; 13:12 | |
برای لحضه ای که ديدمت
همه چيزم را تاوان دادم
دلم را فروخته بودم سر راهت
ترا با تمام تنهایی ات و غمهایت خریدم
میدانی به چند
به جان و زند گی ام!
وآنگاه تو نیز با چشمهایت مرا خریدی
به چند؟
گفتم
به هیچ!
و زير عينک های چشمت
نگاه هايت برای ديدنم ميلرزيد!
و تو زند گی من شدی!
آه زند گی ای که حق اش را ندارم!
و زند گی ای که همیشه - به ناروا
برايش نفس ميکشم
و زند گی ای که همیشه
نفس - نفس- مرا به مرگ میفروشد!
و آن هم به چند ؟
به هیچ!
ارزان خریدی و
همیشه به هیچم فروختی!
[+] رمضان شريفي ; 13:2 | |

[+] رمضان شريفي ; 10:25 | |

[+] رمضان شريفي ; 10:20 | |
گل من پرنده ای شو بُگذر از باغ هراسم
جز تو هیچ قصه عشقی توي کتاب نمی شناسم
گل من ستاره ای باش توی آسمون رفتن
خیلی وقته که رسیده نوبت از خود گذشتن
چه سرانجام غریبی التهاب جون خسته
گرد و خاک مرگ و نیستی روی زندگی نشسته
با تو ام ، با تو که هرشب اسم تو روی لبامه
مثل خاک سرد غربت که رفیق و آشنامه
با تو ام، با تو که چشمات مثل مروارید دریاست
وقت رفتنم رسیده نوبت دیدار رویاست
[+] رمضان شريفي ; 10:16 | |

[+] رمضان شريفي ; 8:10 | |
پيرزن ايستاده بود توي صف. جوان خوش پوش پرسيد:"مادر! آخرين نفر شماييد؟ پيرزن در حاليکه عينک ته استکانياش را روي بيني جابجا مي کرد گفت:"آره مادر جون!"
بعد پسر پشت سر پيرزن توي صف ايستاد...و همين مکالمه کوتاه بود که باعث شد پسرک شروع کند به حرف زدن...
و اتفاقا چه حرف هاي قشنگي هم مي زد. وقتي گفت که از بچگي خيلي دوست داشته يک مادر بزرگ داشته باشد، ديگر اشک توي چشم هاي پيرزن جمع شد. بعد بلورهاي محرمانه کم کم صورتش را خيس کرد. يک لحظه فکر کرد اگر اجاقش کور نبود لابد الان عزيزي همسن و سال همين پسر داشت.
توي همين فکر ها بود که شاطر با صدايي خراشيده و کشدار داد زد:"پخت آخره ها".
"پخت آخر" يعني آنهايي که انتهاي صف ايستاده اند بي خيال نان شوند.
پيرزن شروع کرد به صلوات فرستادن. صف چقدر کند جلو مي رفت. ياد حاج آقا افتاد که الان حتما دست به سياه و سپيد نزده و نشسته کنار سفره تا مونسش با نان داغ از راه برسد.
پيرزن به پيشخوان که رسيد و شاطر را با چهار قرص نان در دست ديد که به سمتش مي آيد، ديگر خيالش راحت شد.
پيرزن تا آمد پانصد توماني مچاله را بگذارد توي دست شاطر ديد ديگر ناني در کار نيست.
شاطر انگار به سنگيني التماس اينجور نگاهها عادت داشت. خيلي راحت گفت:"تمام شد مادر، تمام".
بعد آرام و با وسواسي عجيب درب پيشخوان را بست.
پيرزن بغضش گرفته بود.
پسرک خوش تيپ، نان بدست، سر پيچ کوچه گم شد...
[+] رمضان شريفي ; 8:2 | |

![]()
[+] رمضان شريفي ; 11:43 | |
کنارم بخواب - بهترين موسيقي از شاهکار بنیش پژوه
برای شنیدن ترانه دانلود کنید

کنارم بخوابُ به دورم بتابُ
از این لب بنوش چو تشنه که آب باد
گل آتشی تو حرارت منم من
که دیوانه ی بی قرارت منم من
خدا دوست دارد لبی که بپوسد
نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد
خدا دوست دارد من و تو بخندیم
نه در جاهلیت بپوسیم بپوسیم ، بگندیم
بخواب آرام پیش من لبت را بر لبم بگذار
مرا لمسم کتو دل را به این عاشقترین بسپار
بخواب آرام پیش من منی که بی تو می میرم
لبت را بر لبم بگذار که جان تازه می گیرم
دانلود موزیک :
[High Quality - Bitrate : 128 KB/S - Size : 4.57]
دانلود موزیک ویدیو :
[+] رمضان شريفي ; 10:51 | |

[+] رمضان شريفي ; 10:12 | |
همین که راه من از تو جدا نیست همین که شعر تو توی صدامه
روی خاک زمین عشق تو انگار قشنگترین دلیل گریه هامه
نمیخوام دست نامرد زمونه سراغی از دل تنهام بگیره
نمیخوام توی گرداب جدایی کسی باشم که تا ابد اسیره
همين که مثل يک پرنده هستم همين که عاشق فصل بهارم
تويی که يک ترانه ساز عشقی ترانه هاتو رو چشمام ميذارم
نمی خوام فصل دلتنگی پاييز برای قلب تو آيينه باشه
نمی خوام رفتن و جدايی از من واسه تو يک غم ديرينه باشه
همين که عاشق عشق تو هستم همين که عاشق ترانه هاتم
تا انتهای کوچه های گريه هميشه مست آهنگ صداتم
نميخوام ابر بارون ساز غمگین برام دنیایی از افسردگی شه!
کویر تشنه تن با گریه کردن واسه من اوج یک دلمردگی شه
[+] رمضان شريفي ; 9:59 | |

[+] رمضان شريفي ; 9:52 | |

[+] رمضان شريفي ; 9:47 | |
ای بلندای صدا ساد گی کن، ساده باش
مثل صخره ای بزرگ سربلند، آزاده باش
به هم آغوشی شب نا شکفته تن نده!
توی خواب گم نشو با تن رویایی زده!
قید دنیا رو نزن تو چراغ روشنی
نمیخوام که بی صدا ذره ذره بشکنی
اسمم از یاد تو رفت با یه بغض بیصدا
شب شد و اشکای من توی چشماته چرا؟
وحشت از خزون مرگ تو چشات پر میزنه
یه ترانه زیر پات مثل آینه میشکنه
[+] رمضان شريفي ; 9:38 | |
منطقه اي بنام امام زاده قاسم كه در هفت كيلومتري سد سفيدرود نزديك بهرام آباد طارم واقع شده در حرم مطهر حضرت امام زاده قاسم شجره نامهاي داشته است كه شايد در دست مسولين سابق حرم باشد . در اطراف حرم امام زاده قاسم زميني مزروعي و كشاورزان زيادي در آن زمان مشغول كشت كار بوده اند و محل كشاورزان ده اي كوچك بنام (وخمان) و(قاسم آباد) و (بهرام آباد)و (غني آباد) بوده است در وخمان آب لوله كشي براي امام زاده قاسم جريان داشته است براويتي از نوشته هاي كتابي بنام كتاب وزيري ، در امام زاده قاسم شهري بوده بسيار باستاني و تاريخي بنام زرمخ در اين شهر قلعه اي در بالاي تپه اي قرار دارد بنام قلعه سياه كه قصر بسيار زيباي بوده در آن قصر حكومتي بوده كه حاكمي در آنجا فرمانروايي ميكرده است آن حاكم فرزندي داشته است .كه روزي با وزيران به شكار مي رود
[+] رمضان شريفي ; 13:13 | |
[+] رمضان شريفي ; 11:55 | |
ای خدا بگو چرا صدای من به گوش تو نمیرسه
خسته ام از این همه درد و عذاب و جون به لب، بس ِ دیگه
مرگ من کی میرسه، ثانیه ها رو میشمرم، بذار برم
همیشه اشک و سکوت غربت ِ تا نیمه شب، بس ِ دیگه
همه جا تاریک و سرد، تنها تر از هر لحظه و دلمرده ا م
به رها شدن از این جهنم زندگی دلسپرده ام
چرا دلشکسته و غمخوار تنهایی منم، بگو چرا؟
ای خدا میخوام برم جایی که هیجکسی نمونه پیش من
کسی نیس به خاطره پرنده ی تو ی قفس ناله کنه
می خوام آزادیم و تا آیه یأس کسی نخونه پیش من
همه جا تاریک و سرد، تنها تر از هر لحظه و دلمرده ا م
به رها شدن از این جهنم زندگی دلسپرده ام
ای خدا بگو چر ا قسمت من این ِ که دربدر بشم
مثل طوفان وارث درد و غم شبهای بی ثمر بشم
همه جا تاریک و سرد، تنها تر از هر لحظه و دلمرده ا م
به رها شدن از این جهنم زندگی دلسپرده ام
[+] رمضان شريفي ; 11:17 | |

[+] رمضان شريفي ; 11:45 | |
![]()
[+] رمضان شريفي ; 10:17 | |
عشق ميوه زمان است
و اعتبار حريمش به پيشينه ای از دادن ، گرفتن ،خنديدن و گريستن
عشق شاخساری ست که بی درنگ به شکوفه نمی نشيند
و دير زمانی ميگذرد تا گلستانی شود سرشار عطر ورنگ
و هيچ معنايی جز ايمان ندارد ايمان و اعتماد به کسی ، به چيزی
و پيوسته همسفر اشتياق است
و انگاه که عشق جامه ی ايثار به تن کند ، کم بها ترين حاصل آن رضايت و سرشاری ست
عشق دنيايی صميميت و تکاپوست به شنيدن و ادراک
و از آن پس ،انجام هر آنچه بتوانی واندوختن آنچه شايسته باشد
عشق پايبند هيچ نباشد و چون اصيل وبايسته آيد
خويشتن را ارزانی کند بی چشم پاسخی
اما عشق را پيوسته تعهد باشد که دريای ايمان است و کوه بردباری
عشق به قامت بلند خويش هيچ کس را دست نا اميدی بر سينه نگذارد
و عشق پيمانی ست که نان شادمانی و رويش و سر شاری را ميان تو و ديگری تقسيم کند.
[+] رمضان شريفي ; 9:46 | |

[+] رمضان شريفي ; 12:47 | |
ز چشمی که چون چشمه آرزو
پر آشوب و افسونگر و دل رباست
به سوی من آید نگاهی ز دور
نگاهی که با جان من آشناست
تو گویی که بر پشت برق نگاه
نشانیده امواج شوق و امید
که باز این دل مرده جانی گرفت
سراسیمه گردید و در خون تپید
نگاهی سبک بال تر از نسیم
روان بخش و جان پرور و دل فروز
برآرد ز خاکستر عشق من
شراری که گرم است و روشن هنوز
یکی نغمه جوشد هماغوش ناز
در آن پرفسون چشم راز آشیان
تو گویی نهفته ست در آن دو چشم
نواهای خاموش سرگشتگان
ز چشمی که نتوانم آن را شناخت
به سویم فرستاده آید نگاه
تو گویی که آن نغمه موسیقی ست
که خاموش مانده ست از دیرگاه
از آن دور این یار بیگانه کیست ؟
که دزدیده در روی من بنگرد
چو مهتاب پاییز غمگین و سرد
که بر روی زرد چمن بنگرد
به سوی من آید نگاهی ز دور
ز چشمی که چون چشمه آرزوست
قدم می نهم پیش اندیشناک
خدایا چه می بینم ؟ این چشم اوست
[+] رمضان شريفي ; 12:37 | |

[+] رمضان شريفي ; 10:30 | |
شاخه باریشه خودحس غریبی دارد
باغ امسال چه پاییزعجیبی دارد غنچه شوقی به شکوفاشدنش نیست که نیست باخبرگشته که دنیاچه فریبی دارد خاک کم آب شده مثل کویری تشنه شایدازجای دگرمزرعه شیبی دارد سیب هرسال دراین فصل شکو فامیشد باغبان کرده فراموش که سیبی دارد
[+] رمضان شريفي ; 10:7 | |

[+] رمضان شريفي ; 14:9 | |
چه مشتاقانه دوستت ميدارم ،
اي نبودت كابوس تلخ بيداري ها
چه پايمردانه به عشقت پايبندم ،
اي پايدارترين پيوند من به پايندگي
چه بي تابانه مي پرستمت ،
اي وجودت نشان تابناكي از خالق هستي
چه مستانه نوايت را سر ميدهم ،
اي زيبا ترين سطور از اشعار زندگي ام
چه ماندگارانه در يادم خواهي ماند ،
اي يادگار لحظات شيرين شادي هايم.
و چه دَد منشانه به من ميخندند ،
آنانكه عشقم را نشان از اميالِ پستِ هوس هاي رذيلانهء نفساني ام ميدانند.
[+] رمضان شريفي ; 12:56 | |
[+] رمضان شريفي ; 10:30 | |
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
درآن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی برآنند کاین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ، از بیم، آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا بر آمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تودریای من بودی! آغوش واکن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد...
[+] رمضان شريفي ; 10:25 | |

[+] رمضان شريفي ; 10:11 | |
مَنجیل از شهرهای شهرستان رودبار در استان گیلان در کشور ایران است. منجیل مرکز تجاری شهرستان رودبار استان گیلان شناخته میشود. سد سفیدرود در نزدیکی این شهر ساخته شده است.
منجیل در منطقهای کوهستانی در کرانه شرقی سفیدرود قرار دارد. این منطقهای به شدت بادخیز است. در سالهای اخیر چندین نیروگاه بادی برای تولید برق از بادهای منطقه در منجیل نصب شده است.

مردم منجیل
جمعیت این شهر ۱۴.۶۷۹ نفر است (آمار ۱۳۸۳خ) ساکنان قدیمی شهر از اقوام ترک هستند که بجهت مهاجر پذیر بودن منجیل در کل شهرستان رودبار مهاجران از نقاط دیگر شهرستان باین شهر مهاجرت می کنند و اغلب مهاجران تالش کرد و یا گیلک هستند . درامد اصلی مردم این شهر از راه تجارت تامین می شود . افراد از طارم سفلی و علیا و روستاهای اطراف جهت تامین برخی مایحتاج خود به منجیل مراجعه می کنند . بخش دیگری از درامد مردم این شهر از راه فروش زیتون و فراورده های ان تامین می شود . محصول اصلی این شهر زیتون است و باغات زیتون بیشتر در حومه ان پراکنده اند . باد منجیل یکی از عوامل معروفیت این شهر می باشد که اغلب در بهار و تابستان با شدت بیشتری و در پاییز و زمستان با شدت کمتری می وزد . این باد از قدیم معروف به هفت باد منجیل بوده و شدت ان بقدریست که درختان زیتون را اغلب به یک سمت خم می کند . اوایل دهه هفتاد با تصمیم دولت اقدام به خرید و نصب نیروگاه بادی از کشور دانمارک گردید و پس از گذشت چند سال و فراگیری متخصصان داخلی، امروزه پروانه های بادی در کشور تولید و در نیروگاه بادی منجیل نصب می گردد و این نیروگاه روز بروز بزرگتر و موثرتر می گردد. سد سپید رود نیز یکی دیگر از عوامل معروفیت و جذابیت منجیل است که در اوائل دهه 40 بدست نیروهای فرانسوی در دهانه رودخانه سپیدرود واقع در شهر منجیل ساخته شد . رودخانه های شاهرود و قزل اوزن در شهر منجیل بهم می رسند و ابی که از این رودخانه ها می اید در پشت سد سپید رود و در دریاچه سپید رود ذخیره می گردد تا نیاز شالی کاران و کشاورزان گیلانی را در بهار و تابستان تامین نماید . شهر منجیل محل تلاقی سه نوع اب و هوای معتدل خزر ، کوهستانی البرز و گرم و خشک مرکزی ایران نیز می باشد و از این حیث نیز هوایی منحصر بفرد دارد . در فصل بهار و تابستان که اب دریاچه سپیدرود بالا می اید جزیره ای در میان این دریاچه سر بر می اورد که دور نمایی بسیار زیبا و دیدنی دارد . در زمان حکومت پهلوی مجسمه بزرگی از فرح پهلوی در وسط جزیره نصب شده بود که بعد از انقلاب اسلامی پایین کشیده شد .
تاریخ منجیل
سرزمینهای طبرستان و دیلم که در قسمت شمالی البرز و در پناه کوهها و درههای سختگذر و جنگلهای انبوه قرار دارد، از قدیم الایام (حتی پیش از اسلام) حاکمیت خود را حفظ کرده بود، چنانکه زمان انوشیروان (خسرو اول ۵۷۹ – ۵۳۱ م.) تا مدتها این ولایت یک نوع حکومت خود مختار داشت.
بعد از فتوحات مسلمانان در سراسر ایران (با اینکه تا اقصی نقاط خراسان تحت نفوذ اعراب مسلمان در آمد) باز هم طبرستان و دیلمان از حملات آنان محفوظ ماند. خاندانهای قدیم آن ولایت، مانند اسپهبدان و قارنیان و خانواده جستان (حدود رودبار و منجیل) همچنان به آداب و رسوم خود زندگی میکردند. همچنین، بسیاری مذهب خود را نیز حفظ کردند، تا روزگاری که گروههای از اعراب طرفدار خاندان علی و شیعیان زیدیه به آن نواحی پناه بردند و مورد حمایت همان خانوادهها قرار گرفتند. چنانکه وقتی «داعی کبیر» حسن بن زید در آن نواحی سکنی گزید، جمعی کثیر از مردم طبرستان و گیلان به طرفداری او برخاستند. همچنین در جنگهایی که میان او و یعقوب لیث صفاری رخ داد، مردم گیلان از او حمایت نمودند.
نیروگاههای منجیل
به محض ورود به شهر منجیل آنچه که بیش از همه جلب توجه میکند نیروگاه های بادی افقی محوری هستند که توان تقریبی 1 مگا وات را دارا می باشند .

[+] رمضان شريفي ; 13:51 | |

[+] رمضان شريفي ; 13:0 | |
[+] رمضان شريفي ; 11:12 | |
دوباره هــــــوای دلـــــم چه طوفــــــانییست
دلـــــی که بر بدنش مـــهر داغ تنهــــــا ییست
دلی که شب همه شب در هراس و در تردید
دلی که در سرش عشقی ز جمع دلها نیست
نگـــــاه اولت او را چنین دگــــــــرگون کرد
چنین که درتب عشقت،دوچشم خود خون کرد
نگـــــاه عاشق و معصــــوم و بی ریایی بود
که باز این دل مـــــــا را دوبــــاره مجنــــون کرد
گفتمش : دل تو ازآنعشق،نداری درسی؟
مگرآنروز نگفتی که دگرازهمه کس میترســی؟
پس چرا خیره به چشمــان نگاری شده ای؟
نکند از غـم حيراني و تنهایـی خود میترسی؟
حال دل سخت خراب است، خدایا چه کـنم؟
دلم از عشـــق هلاک است ، خدایا چه کـنم؟
بی سبب بر دل و احــــــوال دلــــــم میخندم
راه دیگـر به ســـرم نیست!؟خدایا چه کــــنم؟
[+] رمضان شريفي ; 11:9 | |
روزگاري سخت است
سخت و طاقت فرساست
لااقل از بهر من اينگونه است
خوب ميدانم كه اين ، مصداق صدها و هزاران آدمي همچون من است
مردماني را كنارم خوب مي بينم
هر يكي در دل عذاب و قصه اي گنجانده اند
هر يكي با غربت و دوري و تنهايي و فقر
پنجه در پنجه به ميدان رفته اند
عده اي هم از خوشي ، اينجا سكونت كرده اند
گاهگاهي در كنار سفرهء دلهاي آنان مي نشينم
صحبت از عاشق شدن ، عارف شدن ، قابل شدن ، لايق شدن
صحبت از افكار و آمال عجيبي ميكنند
با خودم ميگويم : " زندگي بدتر ازين هم مي شود؟
عاشقي ، ديوانگي ، بدتر ازين هم ميشود؟
قابل و لايق شدن اينگونه است ؟ "
كاش مي دانستم!
به خودم شك دارم ، كه چو آنها باشم
ولي افسوس كه در جرگهء آنها هستم
چو اسيري در بند
و اميدي در قلب
خيره بر عاقبتم ، كه چه كس خواهم شد؟!
كه كجا خواهم بود؟!
نكند روزي چو اين مردان شوم
نكند روزي ز خود نالان شوم
نكند شرمندهء روز جواني گردم
نكند شرمندهء اين زندگاني گردم
آخر آنها همه روزي همچو من
آرزوهاي بزرگي داشتند
خوب بودند و همه خلق زمين را خوب مي پنداشتند
ولي امروز ، در اينجا هستند ، يا همان آخر خط
آري اينجا ،
همان آخر خط است و تمام
آري اينجا ...ست
كاش ميشد تا بگويم كه كجاست
آخر خط نه براي من و بعضي ديگر
خط آغاز من است.
آخر خط بهر آنها كه به گل درمانده اند.
[+] رمضان شريفي ; 11:6 | |
