صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
فناوري اطلاعات
فصلها
داستان
علمي
پزشكي
طنز
عاشقانه
مذهبي
حيوانات
موسيقي
فال
تاريخي
ساير
نظرسنجي
تبليغات
ورزشي
اجتماعي
سياسي
روانشناسي
اقتصادي
بازيها
اخبار
شعر
اماكن
عاطفي
روايت
حيات وحش
شكار
صنعت
طبيعت
تكنولوژي
گياهان
فيلم
نرم افزار
موبايل
انيميشن
سخت افزار
آموزشي
گردشگري
تفريحي
محصولات
آبان 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
وبلاگ انبوه- انبوه ،تاریخی ترین روستای گیلان- ماسوله2
خدمات به وبلاگ نويسان
روانشناسي و مشاوره
سيستم هاي خبره
سايت جامع مديريت
وبلاگ آقا جعفرگل
سايت ديلمستان
رودخانه خروشان سفيدرود
آپلود فايل سريع
آپلود عكس سريع
بزرگترين سايت دانلود كتاب
سايت آهنگها و كدهاي جاوا
آپلود آهنگ
آپلود فايل
آپلود عكس
معرفی به جستجوگر گوگل ( Google )
راهنماي 118 قزوين
سايت بلاگفا
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
.::اميدوارم لحضات خوشي را در وبلاگ ما سپري كنيد ::.
يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود . وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد
در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند
چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت :
اين كار شما تروريسم خالص است
پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده
از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد !!
وقتي با ارامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت : با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند
[+] رمضان شريفي ; 10:5 | |
روزي مرد کوري روي پلههاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيد . روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که ان تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد:
امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم !!!!!
وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.
حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است .... لبخند بزنيد.
[+] رمضان شريفي ; 12:26 | |